سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
...افسانه نیست
چهارشنبه 91 شهریور 29 :: 12:24 صبح ::  نویسنده : خادم المهدی
درروزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد. همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد واقعیت این بود که او همسر دومش را هم بسیار دوست داشت. او بسیار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما همسر اول مرد زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود. اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود این که از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد. حضرت علی علیه السلام می فرمایند: کسی که یقین دارد (به زودی) از دوستان جدا می شود و در زیر خاک مسکن می گزیند و با حساب الهی رو به روست و از آنچه بر جای گذاشته بی نیاز می گردد و به آنچه از پیش فرستاده محتاج می شود، سزاوار است که آرزو را کوتاه و اعمال صالح را طولانی کند به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم ،اما اگر بمیرم دیگر کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد ! بنابراین تصمیم گرفت با همسرانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند. اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت: من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت: “هرگز” ؛ همین یک کلمه و مرد را رها کرد مرد با قلبی که به شدت شکسته بود به سراغ همسر سومش رفت و گفت: من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟ زن گفت: البته که نه ! زندگی در این جا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم. قلب مرد از این حرف یخ کرد. مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، میتوانی در مرگ همراه من باشی؟ زن گفت : این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتاً می توانم تا گورستان همراه تو بیایم اما در مرگ … متأسفم ! گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد: من با تو می مانم ، هر جا که بروی تاجر نگاهی کرد ، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود. غم سراسر وجودش را تیره و تار کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و به آرامی گفت: “باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت می بودم… در حقیقت همه ما چهار همسر داریم! 1. همسر چهارم که بدن ماست. مهم نیست چه قدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ،اول از همه او، تو را ترک می کند 2. همسر سوم که دارایی ماست. هر چقدر هم برایت عزیز باشد وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد 3. همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر صمیمی و عزیز باشند وقت مردن نهایتاً تا سر مزارت کنارت خواهند ماند. 4. همسر اول که روح ماست. غالباً به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست میکنیم. او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و تنها رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه باشد اما آن روز دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است. و جا دارد بیان وزین و سراسر حکمت امیر المؤمنین علیه السلام را بیان کنیم «ان ایقن انه یفارق الاحباب و یسکن التراب و یواجه الحساب و یستغنی عما خلف، و یفتقر الی ما قدم کان حریا بقصر الامل و طول العمل »؛ کسی که یقین دارد (به زودی) از دوستان جدا می شود و در زیر خاک مسکن می گزیند و با حساب الهی رو به روست و از آنچه بر جای گذاشته بی نیاز می گردد و به آنچه از پیش فرستاده محتاج می شود، سزاوار است که آرزو را کوتاه و اعمال صالح را طولانی کند. (بحارالانوار، جلد 70، صفحه 167)



موضوع مطلب :
دوشنبه 91 شهریور 27 :: 8:41 عصر ::  نویسنده : خادم المهدی

 زیارت ائمه معصومین (ع) آداب خاصی دارد که در کتب دینی به آن اشاره شده است. یکی از منابع با ارزشی که می توانیم از آن به عنوان الگو برای انجام بهتر زیارت و آداب خاص آن بهره ببریم، نحوه زیارت عالمان دینی و کسانی است که سلسله مراحلی از عرفان را طی کرده و مقرب درگاه احدیت می باشند.

 
مقام معظم رهبری از جمله شخصیت های دینی است که اعتقاد و تمسک خاصی به اهل بیت و همچنین زیارت بارگاه های شریف این بزرگواران دارد و قطعا توجه ایشان به مسائل خاصی از زیارت قبور ائمه جای تامل و دقت بیشتری برای سایر زائرین این مکان های شریف خواهد داشت.
 
سید عیسی میرابراهیمی سال 1371 جامه خادمی به تن کرده است و بیش از 20 سال است که در حرم مطهر حضرت معصومه(س) به خدمت مشغول می باشد و در حال حاضر در معاونت انتظامات فعالیت می نماید. در ادامه، این خادم بخش هایی از خاطراتی که با دیدگان خود مشاهده کرده است، برای ما تعریف می کند.
 
«خبرگزاری دانشجو»- نحوه انجام اعمال زیارت مقام معظم رهبری را تا به حال مشاهده کرده اید؟
 
میرابراهیمی: بنده دو بار نحوه زیارت ایشان را از نزدیک مشاهده کرده ام. حضرت آقا معمولا از بالای سر حضرت وارد شده و در آنجا به نماز می ایستند. پس از اقامه نماز به سمت ضریح مطهر رفته و زیارت کرده و سپس به بالای سر باز گشته و روی سجاده ای که روی آن نماز گزارده بودند، به تلاوت قرآن و زیارت نامه می پردازند.
 
ایشان مدت زمان کمتری را نسبت به دیگر بزرگان در حرم مطهر به زیارت می پردازند؛ به دلیل اینکه قبل از ورود رهبری اطراف ضریح را خالی می کنند، حضرت آقا اعمال زیارت خود را سریع تر بجا می آورند تا مزاحمتی برای مردم به وجود نیاورده و مردم اذیت نشوند. زیارت مقام معظم رهبری حدود 20 دقیقه به طول می انجامد.
 
«خبرگزاری دانشجو»- حضرت آقا از کدام قسمت وارد حرم می شوند و آیا اعمال دیگری نیز انجام می دهند؟
 
میرابراهیمی: مقام معظم رهبری از طرف قبر آیت الله بروجردی وارد می شوند و اولین کاری که انجام می دهند این است که بالای سر تک تک قبور مراجع و بزرگانی که در حرم مطهر دفن می باشند، ایستاده و فاتحه ای ذکر می کنند و پس از آن به زیارت حضرت معصومه(س) مشرف می شوند.
 
علیرضا امینی پور، مسئول انتظامات شبستان حرم حضرت معصومه(س) و یکی دیگر از خادمینی است که بیش از 21 سال در این آستانه مقدسه مشغول به خادمی است. پای صحبت دل این خادم می نشینیم و وی از مهمترین اتفاق زندگی اش که با عنایت حضرت راهنمایی شده است، برایمان می گوید:
 
حدود 6 سال در بخش درمانگاهی حرم مشغول به فعالیت بودم و آن جا را برای خود به عنوان محلی برای کار و فعالیت و همچنین گذران زندگی می دانستم. از بنده درخواست شد تا محل خدمتم را تغییر دهم و به بخش فرهنگی انتقال پیدا کنم. من نیز که سال ها در این قسمت فعالیت می کردم، احساس ناخوشایندی از این تغییر پیدا کردم و این احساس به آن جا رسید که تصمیم گرفتم از حرم مطهر خارج شده و به کار و شغل دیگری بپردازم.
 
به دلیل این که در خانواده مذهبی بزرگ شده بودم، تصمیم گرفتم که استخاره ای کرده و از این طریق مسیر زندگی خود را که در دوراهی قرار گرفته بودم، انتخاب کنم. یکی از شب ها به حرم آمده و قرآنی را برداشته و به یکی از روحانیانی که در مسجد بالاسر به زیارت مشغول بود، برای استخاره تقدیم کردم.
 
(خادم لحظه ای مکث کرده و اشک چشمش را فرا می گیرد و با صدایی لرزان روایت خود را ادامه می دهد) جواب استخاره را که شنیدم از عمل و تصمیم خود شرمنده شدم. در جواب استخاره بخشی از داستان رانده شدن حضرت آدم و حوا از بهشت آمده بود و آن روحانی به بنده گفت «نمی دانم برای چه کاری استخاره گرفته ای ولی تعبیر استخاره شما این است که مراقب باش که بهشت را از دست ندهی».
 
(قطره ای اشک از گوشه چشم این پیر غلام جاری شد و لرزان از چین و چروک صورتش غلطید و بر زمین افتاد) بعد از این استخاره از عمل و تصمیم خود شرمنده شده و با چشمی اشک بار خدمت خانم حضرت معصومه(س) رفته و خدمت در این مکان را برای همه زندگی خود انتخاب کردم.
 
از آن روز به بعد، نیت خود را عوض کرده و مسیر زندگی خود را با این خاندان گره زدم. حدود 12 سال مسئول کتابخانه حضرت بودم و چند سالی است که در بخش انتظامات شبستان های حرم مشغول خدمت می باشم. الحمدلله هر چیزی که نیاز داشتم از کرم این خانم دریافت کردم و از زندگی ام راضی هستم.اذن دخولمان بده محض رضای عشق



موضوع مطلب :
پنج شنبه 91 شهریور 23 :: 3:33 عصر ::  نویسنده : خادم المهدی

 همیشه قبل هر حرفی برایت شعر می‌خوانم
قبولم کن من آداب زیارت را نمی‌دانم

نمی‌دانم چرا این قدر با من مهربانی تو
نمی‌دانم کنارت میزبانم یا که مهمانم

نگاهم روبه‌روی تو بلاتکلیف می‌ماند
که از لبخند لبریزم، که از گریه فراوانم

به دریا می‌زنم، دریا ضریح توست غرقم کن
در این امواج پرشوری که من یک قطره از آنم

سکوت هرچه آیینه، نمازم را طمأنینه
بریز آرامشی دیرینه در سینه پریشانم

تماشا می‌شوی آیه به آیه در قنوت من
تویی شرط و شروط من اگر گاهی مسلمانم

اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می‌گویم:
که من یک شاعر درباری‌ام مداح سلطان




موضوع مطلب :
پنج شنبه 91 شهریور 23 :: 3:14 عصر ::  نویسنده : خادم المهدی
به گزارش خبرنگارفرهنگی«خبرگزاری دانشجو»، میلاد عرفان پور شاعر جوان کشورمان در پاسخ به بی حرمتی که به پیامبر خاتم(صل الله علیه و آله) صورت گرفته شعری سروده و ازسکوت در برابر این بی حرمتی امتناع ورزیده.
 
متن شعر این شاعر جوان به این شرح است:
 
بی حرمتی به رسول مهربانی ها ،حضرت محمد(ص) ، جرئت خاموشی را از من گرفت.
 
چند بیتی برای ادای دین
روی گل محمدی از اشک، تر شده ست
با ما مصیبتی ست که عالم خبر شده
ست

با ما مصیبتی ست که ورد زبان شده
با ما مصیبتی ست که خون جگر شده ست

دشمن به فتنه سنگر تصویر را گرفت
لشکر نبرده ایم و نبردی دگر شده است

آن سوی خنده ها، همه دندان گرگ بود
اینک زبانشان به دهان، نیشتر شده ست

از هیچ زاده اند و پی هیچ، زیسته
شیطان، براین جماعت ابتر، پدر شده است

نمرود تیر بسته به زیبایی خدا
زیبایی خدا، به خدا بیشتر شده است

عالم، هنوز در صلوات است  و همچنان
این رایت نبی ست که بر بام، بر شده است



موضوع مطلب :
پنج شنبه 91 شهریور 23 :: 3:10 عصر ::  نویسنده : خادم المهدی

سلام سردار تفحص که 20 سال بعد از جنگ، پیکر پدرم را آوردی با همان سربند «یا زهرا» که خودم بر پیشانی اش بسته بودم.
 
آن روز یادش به خیر! پدرم 4 تکه استخوان نبود. قد بلندی داشت. من تنها دخترش بودم. موی مادرم سفید نشده بود. آن روز بابا نشست زمین و سربند سرخ را روی پیشانی گذاشت و به من گفت: ببند! بستم و نشستم روی شانه هایش.
 
عکسش هست! خواست نماز بخواند. پایین نیامدم. با من قامت بست. با من حمد خواند. با من رفت رکوع. با من رفت سجده که از دوشش آمدم پایین. می خواست برود سجده دوم که مهر نمازش را برداشتم!
 
نگاهش کردم! نگاهم کرد؛ مهر را برایش گذاشتم. رفت سجده! طولانی تر از سجده قبل. آنقدر طولانی که باز هم بروم روی دوشش! «آرمیتا»یی بودم برای خود! عکسش هست! بابا نماز عصر را که خواند، رفت.
 
پاییز بود. دل خدا سوخت. گذاشت تا خورشید با اشعه هایش از پشت پنجره نازم کند. اما دست پدر چیز دیگری بود، وقتی نوزاش می کرد سرم را. یا وقتی جوری رکوع می رفت که من از پشتش نیفتم. «4 ساله از روی دوش بابا»، هیچ کس نقاشی های مرا ندید. جنگ بود. دهه 60 بود. شهید باران بود. «علامتی که هم اکنون می شنیدیم»، همه اش نیمه کاره می گذاشت نقاشی هایم را. ازدحام گریه های مادر یادم هست! عکسش هست! ما زود بزرگ شدیم. حل می کردیم دعوای عروسک ها را. عکسش هست!
 
سلام سردار تفحص که 20 سال بعد از جنگ، پیکر پدرم را از قتلگاه فکه آوردی. پیکری که سر داشت، اما نه چشمی، نه گوشی، نه حتی یک پیشانی که رد بوسه هایم را بر آن پیدا کنم. فقط یک جمجمه بود؛ کاسه سر! و سربند سرخی که محکم بسته بودم تا حتی بعد از 20 سال خاک نشینی، باز نشود از سر بابا. خودش گفته بود؛ محکم ببند!
 
سلام سردار تفحص که 20 سال بعد از جنگ، پیکر پدرم را آوردی. پلاکش همان پلاک بود. سربندش همان سربند… و دخترش همان دختر بازیگوش دیروز که دوست داشت بعد از 20 سال دوباره برود روی دوش بابایی که دیگر دوش نداشت. عیبی نداشت! استخوان های بابا را یکی یکی برداشتم و گذاشتم روی دوشم! عکسش هست! بابا بعد از 20 سال هنوز بوی همان عطری می داد که آخر نماز برایش زدم. عطر من شده بود تکه ای از بدنش! ابر و باد و باران و خاک، حریف این تکه نشدند!
 
آقای باقرزاده! مردهایی هستند که با باران می آیند. «آن مرد با باران آمد»، اما تو آن مردی بودی که همیشه با «یاران» می آمدی. هر وقت تو را می دیدیم، حتما شهیدی در کار بود. خیلی ها به من و تو طعنه می زدند که شهر قبرستان نیست! شهر اما حتما قبرستان می شد، اگر شهدا نبودند! زنده باد تفحص. زنده باد سردار تفحص. زنده باد شهر پر شهید.
علمدار تفحص! هر جا «مقبره الشهدا»یی هست، همان جا شهر ماست.
 
خانه و زندگی ماست. بابای من اما گمنام نماند. شناسایی شد. در شهر دفن نشد. شهر من بهشت زهراست که هیچ وقت «سلام الله علیها»ی آن از قلم نمی افتد. در قتلگاه فکه 20 سال روی پیشانی پدرم سربند «یا زهرا» بود و «ام ابیها» 20 سال مادری کرد برای بابا. من مزار بابا را به تو مدیونم، و تابوت سبکش را، که انگار نمی خواست شانه هایم را اذیت کند! عکسش هست! نشستی کف معراج و گفتی: خوب نگاه کن! درون این تابوت خبرهایی است!
 
آقای باقرزاده! شهر که قبرستان نیست، دانشگاه که قبرستان نیست، کوه که قبرستان نیست… و مگر 4 تکه استخوان ارزش این همه تابوت و تشییع جنازه دارد؟! تو و بچه هایت، این همه برای ما شهید آوردید، اما جز کج اندیشان، حتی ما هم به تو زخم می زدیم که رئیس بنیاد حذف آثاری! بلد شده بودیم بازی با کلمات را! حتی نمی دانم چه شد یک دفعه سنجاقت کردند به اهل فتنه که سال 88 به فلانی رای داده ای!
 
لابد چون خودت سید بودی! چه زود یادمان رفت که پرچم 3 رنگ جمهوری اسلامی، نماد اهل فتنه نبود، و تو شهر را پر کرده بودی با همین پرچم. همین پرچم که لباس تابوت بابا بود. یونی فرم شهادت، «آرم الله» داشت، ما اما تو را هم سیاسی کردیم! و هنگام وداع تو با بنیاد، یادمان رفت «خسته نباشید» از ناسزا بهتر است، وقت خداحافظی! گفتم «وقت خداحافظی».
 
یادش به خیر! بعد از نماز عصر، 2 قدم برمی داشت سمت در و سرش را برمی گرداند و نگاهم می کرد. هی 2 قدم 2 قدم برمی گشت عقب و نگاهم می کرد. همه اش نگاهم می کرد. بی تاب شده بود. بی تابم می کرد! قول، قول، قول! یه بار دیگه ببینمت، می رم!
 
آقای دل زخمی! دیدی اتفاقا روزگار جنگ، فصل زندگی بود؟! الان اگر سردار تفحص هم که باشی، تو را با نیش و کنایه تفحص می کنند!
 
من سربند سرخی دارم که رویش نوشته «یا زهرا». اگر برای مان باز هم شهید بیاوری، مال تو! داریم قبرستان می شویم رسما! گمانم این شهر چند وقت است رنگ شهید به خود ندیده، که چشم، چشم را نمی بیند! پدر من با 300 شهید آمد، اما هنوز مادری هست که جگرگوشه اش در نقطه صفر مرزی، همسایه باد و باران است.
 
کاش باز هم نسخه تفحص بپیچانی برای شهر ما. من دلم «حسین حسین شعار ماست» می خواهد. ایستگاه صلواتی. تابوت. یک خداحافظی طولانی! و بعدش، یک دیدار طولانی تر! بعد از 20 سال، تماشای بابا یک دل سیر!
 
سردار! در «خیابان بهشت»، پس کی باز می کنی در «معراج» را؟! خسته شده ایم از بس سیاست مداران برای مان سخنرانی کرده اند. کاش به جای اصول گرا و اصلاح طلب، شهیدی را تفحص کنی، تا 4 تکه استخوان دعوت کنیم دانشگاه، تا به جای چپ و راست، صراط مستقیم وصیت نامه ها سخنران مراسم مان باشد.
 
سردار! نماز آخری که پدرم در خانه خواند، موقع «اهدنا الصراط المستقیم»، ادایش را درآوردم! روی دوشش بودم! صاد صراط و سین مستقیم را همان طور تلفظ کردم که «آرمیتا». پدرم خندید، اما نمازش را نشکست!
 
این نماز قبول نمی شد، دل من می شکست! خدا مهربان تر از آن است که با چند قطره اشک هنگام هر حمد و سوره ای، هر «اهدنا الصراط المستقیم»ی باطل کند نماز آدم را. خدا خودش شاهد است عصر نماز عصرهای 2 نفره را. دختری روی دوش پدری، که داشت اعزام می شد. از بس شهید باران بود زمان ما، خمینی وقت نکرد خانه ما بیاید. سن من از نقاشی کشیدن گذشته است. برای نشان دادن به «حضرت آقا» اما 2 تا عکس دارم؛ یکی من روی دوش بابا، یکی بابا در آغوش من!
 
سردار! از شهدایی که تفحص کرده ای، آمار نمی خواهیم. آمار دلت را به ما بده… و از روزهایی بگو که شهید روزی تان می شد از اعماق خاک. تفحص، تفحص، تفحص! ما شهید می خواهیم. می فهمی سردار! تفحص، تفحص، تفحص! دوش این شهر را خاک گرفته. ما شهید می خواهیم. می فهمی سردار! تفحص، تفحص، تفحص! لب این مرز، خوب اگر بگردی، پر سربند است. ما شهید می خواهیم سردار! 20 سال آزگار بود که همه به من می گفتند فرزند مفقود الاثر! بعد از 30 سال یتیمی، تازه چند سال است که فرزند شهید شده ام! خوب شد تو هستی آقای باقرزاده!
 
راستی سید و سالار دوستان تفحص! دختری می شناسم که تمام عمرش دنبال تابوت، از این تابوت به آن تابوت، از این تشییع به آن تشییع گذشته است. سربند بابای سمیه سبز بود. عکسش هست!




موضوع مطلب :

درباره وبلاگ

کی گفته عاشقی کار پروانه نیست روضه های مادر ما افسانه نیست
پیوندها
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 48
بازدید دیروز: 26
کل بازدیدها: 86602



>